تبليغاتX
آزاده خانوم و نویسنده اش
 

یک ای-میل برای من آمده بود که بهترین محصول مایکروسافت چیست؟

و بعد از یک لیست مفصل یک عکس از دختر بیل گیتس را آورده بود!

حالا بهترین کار مسعود کیمیایی چیست؟

البته که پولاد کیمیایی!

فصل افتتاحیه ی فیلم که پولاد با خودش حرف میزند عالی است.

گرچه در ادامه متاسفانه یک جاهایی از یاد میرود.

 اینجوریه دیگه!

با کیوسکهای جدید تلفن هم دیگر کنار آمده ایم.ظاهرا چاره ای نیست.اقا کیمیایی تا جایی که توانسته بود

روی در و دیوار روزنامه چسبانده بود حالا یک کیوسک هم دیدیم. مگه چیه؟فقط مثل فیلم اینسبشن از

خواب با اردنگی بیدار میشی و حال و هوای فیلم میره دنبال کارش.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 26 خرداد1390 و ساعت 10:18 |
 

یکی از سوالهای امتحانم این بود که درستی و نادرستی جملات زیر را معلوم کنید.

رقیه جلوی جمله های درست نوشته بود درستی

وجلوی جمله های نادرست نوشته بود نادرستی!

البته غلط دیکته ای دانش آموزان بماند

که آنقدر در بزرگسالان همکار و دوست فوق لیسانس و دکترا دیده ام که دیدنش در برگه ی

امتحانی بچه ها شرم آور نیست دیگر.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 17 خرداد1390 و ساعت 18:48 |
 

به به

چه چه

در راستای خوشبختیهایی که در مدرسه هر روز گریبانگیر ما هست یکی از دخترهایم فرار کرد

گریه هایم فایده نداشت.دلش برای من سوخت ولی حاضر نبود برگردد.

در یازده سالگی به او تجاوز شده است.

ادعا میکند که مادرش روسپی است و به همین دلیل هرکسی به خواستگاریش می آید با تحقیق از محل میرود پی کارش.

به این نتیجه رسید که برود دنبال کار مادرش.

سه شب اول را مانده بود پیش مردی که زن و بچه اش در مسافرت بودند.از روز چهارم جوابش را ندادم.

بچه ها میگویند هر روز با یکنفر در سفره خانه ها میپلکد.

خیلی زیبا است ولی بدن نحیفی دارد

 و نکته ی دردناک اینجاست

که این زندگی را دوست دارد.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 29 بهمن1389 و ساعت 21:16 |
 

خوب!

حمیرا هم مرد.

اینم یه دانش آموز دیگه

نوع مرگ :خودکشی

علت مرگ : عشق و عاشقی

سن : ۱۵

چی میمونه برای گفتن...

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 19 دی1389 و ساعت 21:8 |

 

هدیه ام از تولد

گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده ام

تو کوهم کردی

برف میشدم

تو آبم کردی

آب میشدم

تو خانه ی دریا را

نشانم دادی .

میدانستم گریه چیست ، خندیدن را تو به من هدیه کردی

شمس لنگرودی

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 3 دی1389 و ساعت 21:57 |
 

مصباح هم مرد منتها فاطمشون!

فاطمه شاگرد بی ادب با انرژی زیاد همیشه دیر سر کلاس بیای

من مرد.

سریال ملکوت و سریال جراحت را دیده بود و گفته بود : خیلی دلم

میخواهد منهم مثل اینها بروم کما!

به مادرش گفته بود : من بروم کما شما چکار میکنی؟

خلاصه اینجور شد که فاطمه قرص خورد و مرد!

نمیدانم یادتان هست آن بچه هایی را که با دیدن سریال سربداران

دوستشان را دار زدند!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 19 شهریور1389 و ساعت 11:16 |
 

نشسته تو باغ هلو

بچه ی تنهای لولو

نشسته گریه میکنه

:اوهو اوهو اوهو اوهو

میگه لولوی خرخره

دیگه منو نمیخوره

دیگه منو دوس نداره

سر منو نمیبره...

 

این شعر رو آقای صالح علا برای بینندگان جان خوند و منهم نمیدونم فلکلوره یا ...ولی یه صمیمیتی توش هست.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 28 خرداد1389 و ساعت 11:28 |
 

این هم لینک سه داستان کوتاه از:

 مرد کوتوله ی کثیف جهود نابغه ی دوست داشتنی

کنت دراکولا

مرگ در میزند

فلوسی

بخوانید و از ترجمه اش لذت ببرید.چون مجموعه ای که با نام مرگ در میزند چاب

شده به لعنت خدا هم نمی ارزد و اصلا لحن وودی آلن را منتقل نکرده است.رفت تو

باچه ام ولی عیبی ندارهُ دلم خوشه که به صنعت نشر مملکت کمک کرده ام! 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 27 خرداد1389 و ساعت 15:23 |
 

خاطرات وودی آلن از فيلم ويکی کريستينا بارسلونا

اين فقط بخشی از خاطراتی است که وودی آلن به شکلی طنز در طول مدت فيلم برداری آخرين فيلمش يعنی ‏‏«ويکی کريستينا بارسلونا» نوشته است. خاطرات لحنشان طنز است و به نظر بيشتر شبيه اغراق های اين مرد ‏خوش ذوق است. وودی آلن، وودی آلن است و خواندن نوشته هایش جذاب. ظرافت خاصی در ديدش ‏وجود دارد.‏

دوم ژانويه
پيشنهادی برای ساختن فيلم در بارسلونا دريافت کردم. بايد مواظب باشم. اسپانيا آفتابی ست و صورتم کَک ‏مک دارد. پولش هم زياد خوب نيست، اما کارگزارم بهم قول داد می توانم ده درصد از يک درصد فيلم را ‏بعد از موفقيت و فروش بالای چهارصد ميليون دلار بردارم.‏
فکر خاصی دربارة بارسلونا نداشتم تا اينکه داستان دو يهودی اهل هکانسک رو شنيدم، آنها يک شرکت سفارش ‏کالای موميايی شده راه انداخته بودند، بسته هايی که می توانستند با هم جايشان عوض شوند.‏

پنجم مارس
با خاوير باردم و پنه لوپه کروز ملاقات کردم. او از آنچه فکر می کردم دلرباتر و شهوت برانگيزتر است. در ‏طول مصاحبه نمی توانستم جلوی تحرکات داخل شلوارم را بگيريم. باردم يکی از آن نوابغ از تخم در نيامده ‏است که فقط مانده کمی کمک از طرف من بهش برسد.‏

دوم آوريل
نقش را به اسکارلت جوهانسون پيشنهاد دادم. گفت قبل از اينکه خودش آن را قبول کند، بايد مورد تاييد ‏کارگزارش قرار بگيرد، بعدش مادرش بايد آن را تاييد کند، چون خيلی بهش نزديک است. پشت بندش بايد ‏کارگزار مادرش هم آن را قبول کند. ميانة مذاکرات بوديم که کارگزارهايش را عوض کرد ــ بعد مادرهايش را ‏عوض کرد. او آدم با استعدادی است اما می تواند دردسر برايت بتراشد.‏

اول ژوئن
رسيدم بارسلونا. با پرواز درجه يک آمدم. قرار است هتل سال ديگر اگر آب شرب راه انداختند نيم ستاره ‏بگيرد.‏

پنجم ژوئن
فيلمبرداری متزلزل شروع شد. رِبکا هال، با اينکه جوان است و اولين نقش اصلی اش را به عهده دارد، کمی ‏از آن که فکرش را می کردم آتشی تر است و مرا از حضور در صحنه منع کرد. برايش توضيح دادم کارگردان ‏بايد حاضر باشد تا بتواند فيلم را کارگردانی کند. با اينکه سعی کردم اما نتوانستم راضی اش کنم و مجبور ‏شدم خودم را به لباس پيکهای نهار در بياورم تا بتوانم قايمکی به پشت صحنه برسم.‏

پانزدهم ژوئن
کارها بالاخره دارد خوب پيش می رود. يک صحنة عشقبازی پر حرارت بين اسکارلت و خاوير گرفتيم. اگر ‏چند سال پيش بود، خودم نقش خاوير را بازی می کردم. زمانی که اين موضوع را به اسکارت يادآور شدم ‏گفت "آه ـ هان"، بيان رمزآلودی داشت. اسکارلت دير سر صحنه آمد. عوض اينکه بهش سخت بگيرم، يک ‏سخنرانی براش ترتيب دادم، توضيح دادم دير کردن بازيگرانم را تحمل نمی کنم. او با احترام به حرفهايم ‏گوش داد، هر چند زمانی که داشتم صحبت می کردم، متوجه شدم صدای آيپادش را زياد کرده است.‏


بيستم ژوئن
بارسلونا شهر حيرت انگيزی است. مردم در خيابان، می آيند کارمان را تماشا کنند. بسيار بجا فکر کردند که ‏من وقت دادن امضا بهشان را ندارم، به خاطر همين هم فقط از بازيگرها امضا خواستند. بعداً چندين عکس ‏هشت در ده از خودم که دارم با اسپيرو اگنيو دست می دهم بهشان دادم و خواستم برايشان امضا کنم، اما ‏ديگر خبری از جماعت نبود.‏

بيست و ششم ژوئن
فيلمبرداری در لا ساگرادا فاميلا، شاهکار معماری گادی. حدس می زدم که با معمار بزرگ اسپانيايی شباهت ‏های زيادی داشته باشم. هر دويمان قواعد را نفی می کنيم، او با طراحی های حيرت آورش و من با پوشيدن ‏پيشبند بچگانه خرچنگی در زير دوش.‏

سی ژوئن
مواد خام گرفته شده خوب به نظر می رسند، در حالی که خاوير ايدة حملة گستردة فضايی ها را داد، صحنه ‏ای که با هزارتا سياه لکشر و لباسهای ويژة و بشقاب پرنده پر می شد، ايدة زياد خوبی نبود، اين صحنه را ‏فيلمبرداری می کنم تا خوشحالش کرده باشم و در تدوين حذفش می کنم.‏

سوم جولای
اسکارلت با يکی از همان سئوالهای معمول بازيگران به سراغم آمد «انگيزه ام چيست؟» سريع جواب دادم ‏‏«دستمزدت.» گفت قبول است، اما برای ادامه نیاز به انگيزة بيشتری دارد. تقريباً سه برابر. وگرنه تهديد کرد که ‏می رود. دستش را خواندم و من اول رفتم. بعد او رفت. حالا آنقدر از هم دور شده بوديم که بايد برای ‏شنيدن صدای هم داد می زديم. بعدش تهديد کرد لی لی می کند. منم لی لی کردم و خيلی سريع به يک بن ‏بست رسيدم. آنجا به يک عده دوست برخوردم، همگی مست کرديم و ديگر معلوم است که حسابش هم با ‏من بود.‏

پانزدهم جولای
باز هم بايد به خاوير برای بازی در صحنة معاشقه کمک کنم. سکانس اين بود که بايد پنه لوپه کروز را در ‏آغوش می گرفت، لباسهايش را پاره می کرد و در اتاق خواب ترتيبش را می داد. جايزة اسکار برده، اما هنوز ‏بايد بهش نشان داد چطور با حرارت بود. پنه لوپه را بغل کردم و در يک چشم بهم زدن لباسهايش را پاره ‏کردم. شانس آورديم لباسهای آن صحنه را نپوشيده بود، تنش لباسهای گران قيمتش بود که ديگر خرابشان ‏کرده بودم. وحشيانه پرتش کردم کنار شومينه و پريدم رويش. هرزه، قبل از اينکه رويش فرود بيايم خودش ‏را کنار کشيد و من هم با دندانهاي جلويم روی کاشی های کف فرود آمدم. روز کاری خوبی بود و فکر می ‏کنم بتوانم برای آگوست باز غذای حسابی بخورم.‏

سی جولای
مواد خام عالی به نظر می رسند. احتمالاً هنوز نقشه کشی برای اسکار زود باشد. خُب شايد نوشتن چند ‏يادداشت کوتاه برای زمان دريافت جايزه بتواند بعداً وقتم را پر نکند.‏

سوم آگوست
حدس می زنم طبيعی باشد. به عنوان يک کارگردان گاهی معلم هستم، گاهی روانپزشک، گاهی شمايلی از ‏پدر، گاهی گور (معلم مذهبی هندی). پس آيا بايد جای شگفتی باشد که بعد از اين هفته ها، اسکارلت و پنه ‏لوپه هر دوتايی دلبستگيون بهم بيشتر شده است؟ دل نازک زنها. متوجه شدم طفلک خاوير به بازيگرهايی ‏که با چشمانشان مرا به رختخواب برده اند، رشک آميز نگاه می کند، ولی برای پسرک توضيح دادم که بايد ‏انتظار اشتياق لجام گسيختة زنانه برای يک سينما گر معروف را داشته باشد، مخصوصاً اگر کسی باشد که صورتش بی حالت باشد. در همان بين وقتی هر روز صبح حمام می گرفتم و به خودم عطر می زدم، بين پنه ‏لوپه و اسکارلت دعوايی حسابی در می گرفت. هيچ وقت دوست ندارم کار را با لذت قاطی کنم، ولی شايد ‏بتوانم شهوت هر کدامشان را کمی پايين بکشم تا بشود فيلم را تمام کرد. احتمالاً چهارشنبه ها و جمعه ها ‏برای پنه لوپه باشم، به اسکارلت هم سه شنبه ها و پنج شنبه ها حال بدهم. مثل پارک کردن در روزهای ‏زوج و فرد است. دوشنبه برای ربکايی وقت دارم که درست قبل از اينکه اسمم را روی رانش خالکوبی کند ‏جلويش را گرفتم. بعد از فيلمبرداری هم با خانمهای بازيگر مشروبی می زنم و يک سری قوانين اساسی می ‏گذارم. شايد همان سيستم جيرة کوپونی سابق بر اين، به کارمان بيايد. ‏


دهم آگوست
امروز خاوير را سر يک صحنة احساسی کارگردانی کردم. مجبور شدم لحن ديالوگ ها را هم بهش بگويم. تا ‏وقتیکه ادای مرا در می آورد خوب بود. زمانی که سعی می کرد از خودش بازی در بياورد خراب می کرد. ‏بعدش اشک ريخت و نمی دانست از حالا که ديگر قرار نيست کارگردانش باشم بايد چه کار کند. مودبانه ‏ولی محکم برايش توضيح دادم می تواند بدون من هم بهترين خودش را ارائه دهد و فقط سعی کند نکاتی ‏که بهش گفتم را به خاطر بسپارد. می دانم خوشحال شد، چون زمانی که کابينش را ترک می کردم، او و ‏دوستانش از خنده روده بر شدند.‏

بيستم آگوست
با پنه لوپه و اسکارلت در آن واحد معاشقه کردم، بايد جفتشان را خوشحال نگاه می داشتم. همين کار، يک ‏فکر عالی برای نقطه اوج فيلم به سرم انداخت. ربکا مدام به در می زد، آخر اجازه دادم بيايد تو، ولی تخت ‏های اسپانيای آنقدر کوچک اند که چهار نفر رويش جا نمی شود و زمانی که او آمد، مدام به زمين می خوردم ‏و بر می گشتم. ‏

بيست و پنجم آگوست
پايان فيلمبرداری. مهمانی آخرين روز مثل هميشه يکم ناراحت کننده بود. آرام با اسکارلت رقصيدم. انگشت ‏پايش را شکستم. تقسير من نبود. زمانی که مرا به عقب برد، پايم رفت رويش.‏
پنه لوپه و خاوير مشتاق کار دوباره با من هستند. گفتند اگر فيلمنامة ديگری نوشتم سعی کنم آنها را پيدا کنم. ‏مشروب خداحافظی را با ربکا زدم. لحظه ای بود پر از احساسات. همة عوامل پولهايشان را رو هم گذاشته بودند و ‏برايم يک خودنويس خريدند. تصميم گرفته ام اسم فيلم را بگذارم «ويکی کريستينا بارسلونا». مسئولان ‏استوديو تمام فيلمهای خام را ديده اند. ظاهراً نما به نما عاشقش شده اند و صحبت از اين است که در يک جذام خانه اکرانش کنيم. موفق بودن، تنهايی هم به همراه می آورد. ‏

منبع:وبلاگ اقای آراز بارسقیان / نيويورک تايمز

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 16 اردیبهشت1389 و ساعت 14:29 |
 

بخشی از صحبتهای آیدین آغداشلو در مصاحبه با مصطفی جلالی فخر

دل‌تان برای خانواده‌تان و فرزندان‌تان تنگ نمی‌شود؟

 قطعا. خیلی زیاد. گاهی در اتاق راه می‌روم و به آن‌ها فکر می‌کنم. گاهی عکس نگاه می‌کنم. گاهی

تلفن می‌زنم. اما در عین حال خیلی دقت دارم که سایه‌ی سنگینم را روی اطرافیانم نیندازم. بچه‌هایم را

ملزم نمی‌کنم که دائما احوال من را بپرسند. خب اگر دوست داشته باشند که صدای من را بشنوند، زنگ

می‌زنند یا اگر من زنگ زده باشم، آن را بیش‌تر ادامه می‌دهند. من از والدینی که خودشان را بر

فرزندان‌شان سوار می‌کنند نفرت دارم. این "وظیفه" خیلی چیز مزخرف و وحشتناکی‌‌ست. چون وظیفه‌ای

وجود ندارد. وظیفه آن چیزی‌ست که آدم حس می‌کند. خیلی دقت دارم که به این آرکی‌تایپ نامطلوب

نزدیک نشوم. من فرزندانم را به بردگی فرا نخوانده‌ام. دل‌پذیر این است که کسی، مثلا همسر یا فرزندان

یا یک دوست، آن قدر عاشق باشد که آدم را تیمار کند. که به من خوش بگذرد. که رنج من کم شود.

وظیفه وجود ندارد؛ عشق وجود دارد... همین باعث شده که تنها بمانم. و البته معتقدم که آدم‌ها در

نهایت تنها هستند. این را بابت تسکین خودم نمی‌گویم. اعتقاد من همین است.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 9 بهمن1388 و ساعت 15:11 |
 

اولین بار اسم ماجده رومی را در  یک فتوبلاگ دیدم.آهنگش را دانلود

کردم و شعرش را هم .متاسفانه تا به حال در هیچ شبکه ی ماهواره

ای عربی کلیبی از او و امثال او ندیده ام .

تا قبل از اینکه با آهنگها و شعرهای این خانم آشنا شوم درک درستی

از موسیقی و شعر نوین عربها نداشتم.

زنان ایشان را بسیار خموده و بی عرضه شناخته بودم که

شناسناسنامه ندارند و حق رای ندارند(البته ما هم که داریم چیزی فراتر

از آنها نیستیم و در مجموع همه ی ما که هیچ مردانمان هم چیزی

بیش از یک ...س(به ضم ک ) نیستند و نیستیم!)

ولی به هر حال جستجو و مطالعه ی شعر هایی از این قبیل را توصیه

میکنم. دنیا آنطورها هم که ما فکر میکنیم نایستاده تا ما از راه برسیم

فقط!



How wonderful it would be if we remained friends
For every woman needs the palm of a friend

Be my freind, be my friend, be my friend
Be my friend, ah my friend, ah ah be my friend



My stories are short and my concerns are small
My stories are short and my concerns are small
And my aspiration is to walk for hours with you
My stories are short and my concerns are small
My stories are short and my concerns are small
And my aspiration is to walk for hours with you
In the rain
When sadness silences me ah ah
When sadness silences me and anxiety makes me cry
Why do you care about how I look and ignore my mind?
Why do you care about how I look and ignore my mind?
My mind

I really need a safe harbor
I really need a safe harbor
And I'm exhausted, exhausted from love stories and news of passion
So speak, speak speak speak speak
Why do you forget half the words when you meet me
Why do you care about how I look and ignore my mind?
Why do you care about how I look and ignore my mind?
My mind

Be my friend, be my friend, be my friend
There's nothing emasculating about it
On the other hand, the man of the East is not satisfied with with any role
Except roles of heroism

ماجدة الرومي - كن صديقي

كم جميل لو بقينا أصدقاء ... كم جميل لو بقينا أصدقاء
إن كل امرأة ... تحتاج ... تحتاج ... إلى كف صديق

كن صديقي ... كن صديقي ... كن صديقي
كن صديقي ... آآآآآآآآآآه ... صديقي ...آآآه... آآآه ... كن صديقي

رواياتي صغيرة ... واهتماماتي صغيرة
رواياتي صغيرة ... واهتماماتي صغيرة
وطموحي أن أمشي ... ساعات معك آآآآه
رواياتي صغيرة ... واهتماماتي صغيرة
رواياتي صغيرة ... واهتماماتي صغيرة
وطموحي أن أمشي ... ساعات معك ... تحت المطر
عندما يسكنني الحزن...آآآه ... آآآآه
عندما يسكنني الحزن ... ويبكيني الوتر
فلماذا تهتم بشكلي ... ولا تدرك عقلي
لماذا تهتم بشكلي ... ولا تدرك عقلي ... عقلي

كن صديقي ... كن صديقي ... كن صديقي
كن صديقي ... آآآآآآآآآآه ... صديقي ...آآآه... آآآه ... كن صديقي

أنا محتاجة جدا لميناء سلام ... أنا محتاجة جدا لميناء سلام
وأنا متعبة ... أنا متعبة ... من قصص العشق وأخبار الغرام
فتكلم ... تكلم ... تكلم ... تكلم .... تكلم
لمــاذا تنســى حيـن تلقاني نصف الكــلام
ولماذا تهتم بشكلي ... ولا تدرك عقلي
لماذا تهتم بشكلي ... ولا... لا ... لا تدرك عقلي ... عقلي
كن صديقي ... كن صديقي ... كن صديقي
ليس في الأمر انتقاص للرجولة
غير أن الشرقي ... غير أن الشرقي
لا .. لا... لا يرضى ... لا .. لا... لا يرضى
لا يرضى بدور ... بدور ... غير ... غير أدوار ... أدوار البطولة

 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 24 دی1388 و ساعت 11:4 |
 

این اهنگ جورج مایکل رو خیلی دوست دارم .

 

Kindness In your eyes
I guess You heard me cry
You smiled at me
Like Jesus to a child

I'm blessed I know
Heaven sent And Heaven stole
You smiled at me
Like Jesus to a child

And what have I learned
From all this pain
I thought I'd never feel the same
About anyone
Or anything again

But now I know
When you find love
When you know that it exists
Then the lover that you miss
Will come to you on those cold, cold nights

When you've been loved
When you know it holds such bliss
Then the lover that you kissed
Will comfort you when there's no hope in sight

Sadness In my eyes
No one guessed
Or no one tried
You smiled at me
Like Jesus to a child

Loveless and cold
With your last breath
You saved my soul
You smiled at me
Like Jesus to a child

And what have I learned
From all these tears
I've waited for you all those years
And just when it began
He took your love away

But I still say
When you find love
When you know that it exists
Then the lover that you miss
Will come to you on those cold, cold nights

When you've been loved
When you know it holds such bliss
Then the lover that you kissed
Will comfort you when there's no hope in sight

So the words you could not say
I'll sing them for you
And the love we would have made
I'll make it for two

For every single memory
Has become a part of me
You will always be My love

Well I've been loved
So I know just what love is
And the lover that I kissed
Is always by my side

Oh the lover I still miss
Was Jesus to a child

(return to top)

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 24 دی1388 و ساعت 10:43 |

به: اكبر اكسير،

و شاعران حيران ِ آسطارا

يا ...

 

واژه‌هاي رها در هواي فروردين

دسته‌ي زنبوران خشمگين

كه بر بالاي سرم ...

 

بر بالاي سرم مي‌چرخند

مي‌چرخم با

             مي‌چرخند بر

                           بالاي سرم؛

مانند زنبوران خشمگين!

 

واژه‌هايت،

رهاشده در هواي فروردين

مي‌چرخم با

                   جاده با

حيران،

حيران‌تر از هميشه با من

                               در سماع! ...

 

واژه‌هايت با

              حيران با

                         من با

                              جاده

                                  مي‌پيچد

دور پاهايم با

آسمان مي‌چرخد آبي،

”كمي تا قسمتي ابري“

راديو را خاموش مي‌كنم با

نفسم بالا نمي‌آيد با ...

با واژه‌هايي كه ديگر

از تو رها شده‌اند با

زنبورهاي حيران با

آستارا هم

           آن پايين

                  مي‌چرخد!

شاعرانِ ديوانه‌اش با

شاعران

          با شهر دوپاره

شاعران

          با زبان دوپاره ...

 

پس ما با

         من با

شاعراني كه نمي‌دانند

مسحور نيمايند

يا

رسول رضا

يا

مولانا

كه مي‌چرخند .. هي ...

مي‌چرخيم ...

 

واي! ...

اگر نگاه‌هاي سياسي نبود در

سر بر زانوي نيما هم مي‌شد گريست با

اين بغض را ...

 

واي! ...

اين واژه‌هاي جدامانده

از من

      از زبان

            از فروردين

زنبورهاي سرگردان

بگذار دور سر ِ تو

يا

بگذار بچرخند! ...

جاده هم مي‌رقصد

با درويش‌هاي قونيه در

گردنه،

          حيران!

كه هرگز به اردبيل نمي‌رسد

يا اردبيل به ...

هرگز نمي‌رسد با

 

 ♠

جاده هم اين‌بار

در طولاني‌ترين تونل گردنه

پنهان نمي‌شود با

 

من شيشه را بالا مي‌كشم

تو پايين مي‌كشي

باشد، باشد .. باشد با

بچرخ تا، بچرخ تا،

                    بچرخ تا ...

حلقه‌هاي زنبورهايت هم

چون تاج رويايي در يك فيلم انيميشن

 باشد با ...

 

فروردين مي‌چرخد با

كوه با

        جنگل با

                  آسمان با

    رود با

           دريا با

                   شهر با

       جاده با

                 ماشين با

                            آدم‌ها با

              گردنه با

                      دكل‌هاي نگهباني با

                                         سيم‌هاي خاردار با

فروردين ...

 

”به كدامين گناه“ ... با

حالا كه اين‌طور نوشته‌ايد سرنوشتِ مرا

بچرخيد تا،

               بچرخيد تا

با زنبورهاي رها

با واژه‌هاي من

واژه‌هاي جدا مانده

از زبان

        از حيران

                    با بادهاي بهاري گردنه ...

 

 امین صديقي

(پاره‌اي از يك شعر)

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 30 شهریور1387 و ساعت 14:3 |
سلام

یکی از وبلگهای بسیار دوست داشتنی که من در این صفحه معرفی کرده ام متعلق است به مهسا خانم.

نام وبلاگ این دختر گل مثل خودش ماه است.

شعرها همگی سروده ی خود مهسا است که ما کلی التماس کردیم تا حاضر شد آنها را در معرض دید همگان قرار دهد.
امیدوارم از خواندن شعرهایش لذت ببرید.

 
+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 19:32 |

من وکیلم، باغ و ویلا و سرا مال من است

 

کرسی مجلس که من بر روی آن لم داده­ام

 

می­نویسم گاهگاهی نامه­ی الحاق را

 

روزها اندیشه­­ام در نزد چندین ماده است

 

گاه مخبر گاه منشی یک زمان عضو بدل

 

فصل تابستان به آن ویلای شخصی می­روم

 

گر خدا ناکرده احیاناً شوم بنده مریض

 

آنچه دارم پول نقد وخانه و باغ و زمین

 

می­خرم هرجا که بینم جای خوش آب و هواست

 

شهرت و ثروت که هر دو باعث آسایش است

 

من وکیلم، حق کبر و نتز کردن با من است

 

رفته بالا گر بهای قیر شوخی مگیر

 

قیمت اجناس دیگر نیز گر کرده صعود

 

اجرتم باشد فقط کافی برای خرج شب

 

در خیابان پیش چشمان تو آن برج بلند

 

وعده­هایی که دادم بر شما مالیده شد

 

حق ندارد مفلسی با پولداری گپ زند

 

گر نهد ناصح دو پای خویش بیرون از گلیم

 

بنز نو با بهترین رنگ طلا مال من است

 

می­کند چون حاجت مخلص روا مال من است

 

آن متمم­ها و آن الحاق­ها مال من است

 

تبصره آن واژه­ی پر ماجرا مال من است

 

این عناوین توی مجلس هکذا مال من است

 

در تفرج بهترین آب و هوا مال من است

 

آن طبیب و بهترین تخت و دوا مال من است

 

مال من مال خودم مال شما مال من است

 

جایگاه خوب و باغ باصفا مال من است

 

آن جدا مال من است و این جدا مال من است

 

گر نمی­دانی بدان ناز و ادا مال من است

 

ابتکارم اینچنین و این بها مال من است

 

در کرج یا رشت یا در هر کجا مال من است

 

می­رسد پول دگر، آن پولها مال من است

 

سرکشیده تا که بر سقف سما مال من است

 

گر چه می­دانم تمام وعده­ها مال من است

 

دوستی با مالدار و اغنیا مال من است

 

گردنش را می­زنم تیغ جفا مال من است

 

 

سلماس – محمد اکبرزاده ناصح (16/3/81)

کیهان- شماره 17391

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 6 فروردین1387 و ساعت 17:21 |
 

من وکیلم باغ و ویلا و سرا مال من است

 

بنز نو با بهترین رنگ طلا مال من است...

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 19:46 |

 

تموم شد.

از امروز ظهر تموم شد.

ديگه هر كاري كنم برنميگرده...

دهه ي سوم زندگيمو ميگم !

از فردا ديگه عدد 2 از كنار شماره ي سنم حذف ميشه

و تا ده سال شماره ي 3 جاش ميشينه

البته اگه خدا عمري بده.

خدايا ! اين كه چقدر زنده ميمونم مهم نيست

فقط مي خوام روسفيد بيام پيش تو.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 19 دی1386 و ساعت 18:20 |
 

بدینوسیله انتصاب بجا و شایسته ی اولین رییس اولین مرکز

ملی مطالعه ی جهانی شدن را به ملت غیور ایران تبریک

 عرض میکنم.

بیا اینور بازار داداش!

دیگه نگران مطالعه ی جهانی شدن نباش آبجی!

رئیسشم منصوب شد.

سال دیگه که بیلان کاری دادند توی آمار ایجاد شغلهای جدید

توسط دولت خدمتگزار اینم حساب کنید.

غروب پاییزه...

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 21:41 |
 

در راستای اینکه امشب همه جا جشن است:

مدیر مدرسه به دانش آموزهای بی بضاعت یک مایع ظرفشویی ریکا-

یک شامپوی کوچک تخم مرغی داروگر(از همانها که زمان جنگ بود)

ویک تک ماکارونی هدیه داد.

در مسئله ی بالا درصد بی بضاعتی دانش آموزان را حساب کنید.

راهنمایی : برای محاسبه از داده های مربوط به عیدی استفاده کنید. 

 

در راستای اینکه اگر حضرت علی الان زنده بود چکار میکرد هم یه کم فکر کنید.

چون اونایی که باید فکر کنند اینکارو نمی کنند.

(منظورم آمریکای جهانخواره)

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 19:58 |
  در راستای اینکه آنروز یک چیز جدید فهمیده بودیم!!!!!(در پست قبلی)

یک بخشنامه ی جدید فوری فوتی آمد که ایوای ببخشید یادمون رفت بگیم اون باکره های ۳۵ ساله باید سرپرست خانوار باشند و بتوانند این موضوع را اثبات کنند وگرنه ما شرمنده ایم.

مواد لازم:

۱- پزشک زنان طرف قرارداد یا پزشک قانونی

۲- یک مرجععی که گواهی بدهد شما سرپرست خانوار هستید.

چشمتون کور برید خودتون پیدا کنید!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 19:49 |
امروز دو تا چیز جدید فهمیدیم.

۱- یک بخشنامه ای آمده بود که در آن ذکر شده بود مجردهای ۳۵ ساله می

توانند درخواست مسکن ۹۹ ساله بکنند به شرط اینکه الان مستاجر باشند.

نکته:دخترهای مجردی که در تهران تنها زندگی میکنند را در جمله ی بالا بیابید.

بعد از یابیدن به مسوولین اطلاع داده و جمعیتی را از نگرانی برهانید بی زحمت!

۲- یک بخشنامه ای هم آمده بود که نرخ دفترچه ی بیمه را به این صورت

اعلام کرده بود.

بیمه ی همسر برای کارمند مرد:۱۲۱۶ تومان

بیمه زن برای خودش:۱۸۰۰ تومان!

بیمه ی همسر برای کارمند  زن:۴۴۰۰ تومان!

نکته:زیرا به این دلیل که زن چشمش کور چون سرپرست خانواده حساب نمی

شود خیک شکمش حالا که آمده و کارمند شده و نان کلی مرد را آجر کرده گه

خورده شوهرش را بیمه میکند.

هکذا:گه خورده خودش را بیمه میکند.چون شوهر باید بیمه اش کند حالا که

نکرده پس باید پول بیشتری بدهد.

۳- اولش که گفتم! فقط دو تا چیز یاد گرفتم ! ولی حالا که شمایید ۳ را هم

گیفت میدهم:برای مردها همسر دوم به بعد هم فقط تا چهار همسر مورد قبول

بیمه میباشد!

حالشو ببرید!

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1 دی1386 و ساعت 19:10 |


به نام خدا

داستانی که در پی می آید در اولین جشنواره ی داستان دفاع مقدس یکشبه از رتبه ی دوم به رتبه ی چهارم رسید.

موقع چاپ هم  چند جمله حذف شده است که در اینجا به صورت زیر خط دار گذاشته ام.

 

 

مادر : درد

قبر کنده و آماده بود ، بله . نمی شد توی آجریها دفنش کرد ، قدش بلند بود ، باعث بی نظمی می شد ، بله . ولی شهید بود ، کسی نه نگفت ، همه گفتند بله.

فامیل ها آمده بودند ، هیچ یک از دخترهای فامیل به سر و صورت خودش چنگ نزد ، خوشگل بود ، بله ، ولی ندار بود و کسی دلش نمی خواست وقتی از سربازی برگشت ، برای زن گرفتن به درخانه آنها برود.

مادر گریه نکرده بود ، بسکه همه تبریک گفتند ، بسکه احترام گذاشتند ، شد حاجی خانم و شما و مادر معظم شهید و الگوی مادرها. یک نفر چیزی نگفت که یعنی حیف شد بچه . برای قاب آلومینیومی بالای سرش عکس خواستند ، فقط عکس کچل سربازی داشت.

نشد بدنش را ببیند ، گفت : من کهنه اش را عوض کرده ام ، نمی شود یعنی چه !

جواب دادند : صورتش را باز می کنند تا ببوسدش.

گلهای گلایول و مریم رسید ، پرید توی قبر.گلها را چید ، اگر داماد شده بود اینکار را نمی کرد ، پولش کجا بود برای بسترش گلایل و مریم بخرد ، اینها را هم سپاه آورده بود. قرآن می خواندند ، صلوات می فرستادند. گلاب دادند ، گفت : نه ، جایش خیس می شود بچه ام.

مردم که شروع به هیاهو و هل دادن یکدیگر کردند ، فهمید پسرش را آورده اند. کفن سفیدش از جنس همه ملافه هایی که تا به حال درخانه مردم شسته بود بهتر بود ، تترون 4000 بود. چند نفر با لباس فرم دار ، مردم را پس زدند و پسر را کنار قبر گذاشتند ،صورتش را که باز کردند ، آن مصیبت پیش آمد.

: روسرعروس و دوماد                                                            بپا شین نقل و نبات

رختشور محل ، با دست های قاچ دردناکش دست افشانی می کرد و می خواند ، قر می داد بَلَد نبود ، دستهایش را به چپ پرت می کرد ، کمرش را به راست و برعکس :

کوچه تنگه ، بله ، دوماد قشنگه ، بله  دست به زلفاش نزنین ، قدش بلنده ، بله

مردهای ردیف جلو روبرگرداندند ، دست روی چشم گذاشته بودند و شانه هایشان تکان می خورد . چند تا زن ، محکم به صورت زدند و خاک برسرم گفتند ، رد انگشتانشان خط قرمزی به صورتشان انداخت ، بقیه هم چادر به سرکشیدند و با صدا گریه کردند.

پشت سری ها که فهمیده بودند آن جلو خبری شده شروع به هل دادن کردند تا راهی بازکنند. پیکر مرده لگد خورد و سرش کمی لغزید سمت قبر.

چپ ، راست ، چپ ، راست ، خانم جلسه ای محل ، یا امام زمان گویان دست انداخت و گره چادر را که مادر پشت سرش بسته بود چسبید ، دو تا سرباز پریدند پایین و شهید وطن را سراندند داخل قبر.

خانم جلسه ای ، همراه شوهرش ، زن را که گریه می کرد و ضجه می زد ، سوار ماشین کردند و بردند خانه خودشان.

زن چایی نبات را که خورد ، خیلی معقول تشکر کرد و گفت می رود خانه برای آماده کردن مقدمات.

خانم جلسه ای دنبالش راه افتاد. خواهرش مانده بود به کارها برسد. تا داخل شدند ، خواهرش با ابروهای کج شده از ناراحتی گفت : آبجی ! فقط چای داریم ، هیچی دیگه نداریم . شکر هم برای .... مادر گفت : عروسی که نیست ، همین بسه ، حلوا هم نمی خواد ، حلوا مال مرده است ، پسر من شهید شده ....

این را كه گفت خیال خانم جلسه ای راحت شد. گفت همه که رسیدند با حاج آقایش خدمت می رسد . با اجازه ای گفت و رفت.

زن اما یادش افتاد که صورت پسرش را نبوسیده است.

پایان 1385

آزاده ف

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 28 آذر1386 و ساعت 19:56 |
 

   از چهار‌ راه اول تا خانه تقریبا ۲۰ دقیقه راه بود -به راه رفتن من-

هنوز اولین پاییز را بدون باران نگذرانده بودیم که در زدند. گفتند که

پول بارانتان را نداده‌اید و قطع شده!

ما بلا‌فاصله پول را پرداختیم و برایمان دکمه قطع و وصل باران زدند.

   برای آفتاب تبلیغات تازه‌ای شد و ما قول دادیم که با پرداخت مبلغ

کمی آفتاب بگیریم.

اما هنوز ماه آخر تمام نشده بود که در زدند.

-کیه؟

-مأمور بوی گل هستم!

تبلیغش را داد و رفت. گیاهان روی برگه قر و اطوار می‌ریختند،

مردد مانده بودم؛ به بوی گل بیشتر احتیاج دارم یا صدای وال‌های

قطبی؟!

                                                                  ایمان مستشارنظامی

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 27 آذر1386 و ساعت 19:13 |

مستراحنامه

من هر روز صبحم را با یک قتل شروع می کنم.

دفعه ی پیش که یکی از آنها آمده بود دلم سوخت و نکشتمش و بعد چه شد ؟!       

رفت و با یک فوج از دوست و رفیقها ی گرسنه اش آمد.

معمولا قتل در مستراح خانه اتفاق می افتد. چون اولین جایی که مورچه ها سر می

زنند آنجا است.

 کار خاصی هم نمیکنم. آب میگیرم و آنها موج زنان وارد چاه می شوند. همین.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 17 آذر1386 و ساعت 2:15 |

مستراحنامه 

هیچ میدونستی چرا وقتی پشه نیشت میزنه جاش میخاره؟

پشه مدفع ! یعنی محل دفع مدفوع نداره و فضولات بدنش رو از همون راهی که غذا

میخوره میفرسته بیرون و در واقع مدفوعشه که زیر پوستت میخاره.

خداییش! فقط پشه اینجوریه ؟ خداییش؟

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 17 آذر1386 و ساعت 1:49 |
 

به رود زمزمه گر گوش کن

که می خواند

سرود رفتن و رفتن

و برنگشتنها....

حمید مصدق

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 11 آذر1386 و ساعت 8:18 |

 

من کیستم ؟

 

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و

همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت

قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم

براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ

مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي ا

ثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول

پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ ميرساند.

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه

روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش

ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با

کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره

خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق

وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد

مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر

بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند

و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد.

من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و

نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ

پردازي مي کند.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز

به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست

گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را

به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير

گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من

مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار

مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛

«عليا مخدره».

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي

دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک،

خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...»

هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار

موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد،

«سليطه» هستم.

من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله

مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي

جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟

 نویسنده:بلقیس سلیمانی

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 8:54 |

 

امشب کمی به سبک غزل ناله میکنم

 

یعنی که درد عشق را به غزل چاره میکنم...

 

نمی دونم چرا این شعر فقط همین قدرش اومد!

مثل بچه ی ناقص میمونه!

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 18:3 |

 

...ابليس طرد گشته ي اين قلب خسته اي

درهاي توبه را به دل خويش بسته اي

 

اين قبله اي كه به دست شما سنگ خورده است

بر دوش خود براي شما سنگ برده است

 

اي سنگدل به سنگ نزن قبله ي مرا

با دل بكوب خانه ي اين دل شكسته را...

آزاده ف

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 25 آبان1386 و ساعت 8:16 |

 

گاهي كه از كمين خودم دور مي شوم

با قدسيان كوي تو محشور مي شوم

 

حس مي كنم كه چشم مرا باز ميكنند

-از بس كه در كنار خودم كور مي شوم!-

 

من را هميشه در نمك ناز مي كشند

هنگام بازگشت كمي شور مي شوم!

 

من در كنارشان تهي از حرف و گفتگو

مملوّ واژگان پر از نور مي شوم

 

آزاده ف

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 18 آبان1386 و ساعت 7:46 |


Powered By
BLOGFA.COM