تبليغاتX
آزاده خانوم و نویسنده اش

به: اكبر اكسير،

و شاعران حيران ِ آسطارا

يا ...

 

واژه‌هاي رها در هواي فروردين

دسته‌ي زنبوران خشمگين

كه بر بالاي سرم ...

 

بر بالاي سرم مي‌چرخند

مي‌چرخم با

             مي‌چرخند بر

                           بالاي سرم؛

مانند زنبوران خشمگين!

 

واژه‌هايت،

رهاشده در هواي فروردين

مي‌چرخم با

                   جاده با

حيران،

حيران‌تر از هميشه با من

                               در سماع! ...

 

واژه‌هايت با

              حيران با

                         من با

                              جاده

                                  مي‌پيچد

دور پاهايم با

آسمان مي‌چرخد آبي،

”كمي تا قسمتي ابري“

راديو را خاموش مي‌كنم با

نفسم بالا نمي‌آيد با ...

با واژه‌هايي كه ديگر

از تو رها شده‌اند با

زنبورهاي حيران با

آستارا هم

           آن پايين

                  مي‌چرخد!

شاعرانِ ديوانه‌اش با

شاعران

          با شهر دوپاره

شاعران

          با زبان دوپاره ...

 

پس ما با

         من با

شاعراني كه نمي‌دانند

مسحور نيمايند

يا

رسول رضا

يا

مولانا

كه مي‌چرخند .. هي ...

مي‌چرخيم ...

 

واي! ...

اگر نگاه‌هاي سياسي نبود در

سر بر زانوي نيما هم مي‌شد گريست با

اين بغض را ...

 

واي! ...

اين واژه‌هاي جدامانده

از من

      از زبان

            از فروردين

زنبورهاي سرگردان

بگذار دور سر ِ تو

يا

بگذار بچرخند! ...

جاده هم مي‌رقصد

با درويش‌هاي قونيه در

گردنه،

          حيران!

كه هرگز به اردبيل نمي‌رسد

يا اردبيل به ...

هرگز نمي‌رسد با

 

 ♠

جاده هم اين‌بار

در طولاني‌ترين تونل گردنه

پنهان نمي‌شود با

 

من شيشه را بالا مي‌كشم

تو پايين مي‌كشي

باشد، باشد .. باشد با

بچرخ تا، بچرخ تا،

                    بچرخ تا ...

حلقه‌هاي زنبورهايت هم

چون تاج رويايي در يك فيلم انيميشن

 باشد با ...

 

فروردين مي‌چرخد با

كوه با

        جنگل با

                  آسمان با

    رود با

           دريا با

                   شهر با

       جاده با

                 ماشين با

                            آدم‌ها با

              گردنه با

                      دكل‌هاي نگهباني با

                                         سيم‌هاي خاردار با

فروردين ...

 

”به كدامين گناه“ ... با

حالا كه اين‌طور نوشته‌ايد سرنوشتِ مرا

بچرخيد تا،

               بچرخيد تا

با زنبورهاي رها

با واژه‌هاي من

واژه‌هاي جدا مانده

از زبان

        از حيران

                    با بادهاي بهاري گردنه ...

 

 امین صديقي

(پاره‌اي از يك شعر)

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 30 شهریور1387 و ساعت 14:3 |
سلام

یکی از وبلگهای بسیار دوست داشتنی که من در این صفحه معرفی کرده ام متعلق است به مهسا خانم.

نام وبلاگ این دختر گل مثل خودش ماه است.

شعرها همگی سروده ی خود مهسا است که ما کلی التماس کردیم تا حاضر شد آنها را در معرض دید همگان قرار دهد.
امیدوارم از خواندن شعرهایش لذت ببرید.

 
+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 19:32 |

من وکیلم، باغ و ویلا و سرا مال من است

 

کرسی مجلس که من بر روی آن لم داده­ام

 

می­نویسم گاهگاهی نامه­ی الحاق را

 

روزها اندیشه­­ام در نزد چندین ماده است

 

گاه مخبر گاه منشی یک زمان عضو بدل

 

فصل تابستان به آن ویلای شخصی می­روم

 

گر خدا ناکرده احیاناً شوم بنده مریض

 

آنچه دارم پول نقد وخانه و باغ و زمین

 

می­خرم هرجا که بینم جای خوش آب و هواست

 

شهرت و ثروت که هر دو باعث آسایش است

 

من وکیلم، حق کبر و نتز کردن با من است

 

رفته بالا گر بهای قیر شوخی مگیر

 

قیمت اجناس دیگر نیز گر کرده صعود

 

اجرتم باشد فقط کافی برای خرج شب

 

در خیابان پیش چشمان تو آن برج بلند

 

وعده­هایی که دادم بر شما مالیده شد

 

حق ندارد مفلسی با پولداری گپ زند

 

گر نهد ناصح دو پای خویش بیرون از گلیم

 

بنز نو با بهترین رنگ طلا مال من است

 

می­کند چون حاجت مخلص روا مال من است

 

آن متمم­ها و آن الحاق­ها مال من است

 

تبصره آن واژه­ی پر ماجرا مال من است

 

این عناوین توی مجلس هکذا مال من است

 

در تفرج بهترین آب و هوا مال من است

 

آن طبیب و بهترین تخت و دوا مال من است

 

مال من مال خودم مال شما مال من است

 

جایگاه خوب و باغ باصفا مال من است

 

آن جدا مال من است و این جدا مال من است

 

گر نمی­دانی بدان ناز و ادا مال من است

 

ابتکارم اینچنین و این بها مال من است

 

در کرج یا رشت یا در هر کجا مال من است

 

می­رسد پول دگر، آن پولها مال من است

 

سرکشیده تا که بر سقف سما مال من است

 

گر چه می­دانم تمام وعده­ها مال من است

 

دوستی با مالدار و اغنیا مال من است

 

گردنش را می­زنم تیغ جفا مال من است

 

 

سلماس – محمد اکبرزاده ناصح (16/3/81)

کیهان- شماره 17391

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 6 فروردین1387 و ساعت 17:21 |
 

من وکیلم باغ و ویلا و سرا مال من است

 

بنز نو با بهترین رنگ طلا مال من است...

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 19:46 |

 

تموم شد.

از امروز ظهر تموم شد.

ديگه هر كاري كنم برنميگرده...

دهه ي سوم زندگيمو ميگم !

از فردا ديگه عدد 2 از كنار شماره ي سنم حذف ميشه

و تا ده سال شماره ي 3 جاش ميشينه

البته اگه خدا عمري بده.

خدايا ! اين كه چقدر زنده ميمونم مهم نيست

فقط مي خوام روسفيد بيام پيش تو.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 19 دی1386 و ساعت 18:20 |
 

بدینوسیله انتصاب بجا و شایسته ی اولین رییس اولین مرکز

ملی مطالعه ی جهانی شدن را به ملت غیور ایران تبریک

 عرض میکنم.

بیا اینور بازار داداش!

دیگه نگران مطالعه ی جهانی شدن نباش آبجی!

رئیسشم منصوب شد.

سال دیگه که بیلان کاری دادند توی آمار ایجاد شغلهای جدید

توسط دولت خدمتگزار اینم حساب کنید.

غروب پاییزه...

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 21:41 |
 

در راستای اینکه امشب همه جا جشن است:

مدیر مدرسه به دانش آموزهای بی بضاعت یک مایع ظرفشویی ریکا-

یک شامپوی کوچک تخم مرغی داروگر(از همانها که زمان جنگ بود)

ویک تک ماکارونی هدیه داد.

در مسئله ی بالا درصد بی بضاعتی دانش آموزان را حساب کنید.

راهنمایی : برای محاسبه از داده های مربوط به عیدی استفاده کنید. 

 

در راستای اینکه اگر حضرت علی الان زنده بود چکار میکرد هم یه کم فکر کنید.

چون اونایی که باید فکر کنند اینکارو نمی کنند.

(منظورم آمریکای جهانخواره)

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 19:58 |
  در راستای اینکه آنروز یک چیز جدید فهمیده بودیم!!!!!(در پست قبلی)

یک بخشنامه ی جدید فوری فوتی آمد که ایوای ببخشید یادمون رفت بگیم اون باکره های ۳۵ ساله باید سرپرست خانوار باشند و بتوانند این موضوع را اثبات کنند وگرنه ما شرمنده ایم.

مواد لازم:

۱- پزشک زنان طرف قرارداد یا پزشک قانونی

۲- یک مرجععی که گواهی بدهد شما سرپرست خانوار هستید.

چشمتون کور برید خودتون پیدا کنید!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 19:49 |
امروز دو تا چیز جدید فهمیدیم.

۱- یک بخشنامه ای آمده بود که در آن ذکر شده بود مجردهای ۳۵ ساله می

توانند درخواست مسکن ۹۹ ساله بکنند به شرط اینکه الان مستاجر باشند.

نکته:دخترهای مجردی که در تهران تنها زندگی میکنند را در جمله ی بالا بیابید.

بعد از یابیدن به مسوولین اطلاع داده و جمعیتی را از نگرانی برهانید بی زحمت!

۲- یک بخشنامه ای هم آمده بود که نرخ دفترچه ی بیمه را به این صورت

اعلام کرده بود.

بیمه ی همسر برای کارمند مرد:۱۲۱۶ تومان

بیمه زن برای خودش:۱۸۰۰ تومان!

بیمه ی همسر برای کارمند  زن:۴۴۰۰ تومان!

نکته:زیرا به این دلیل که زن چشمش کور چون سرپرست خانواده حساب نمی

شود خیک شکمش حالا که آمده و کارمند شده و نان کلی مرد را آجر کرده گه

خورده شوهرش را بیمه میکند.

هکذا:گه خورده خودش را بیمه میکند.چون شوهر باید بیمه اش کند حالا که

نکرده پس باید پول بیشتری بدهد.

۳- اولش که گفتم! فقط دو تا چیز یاد گرفتم ! ولی حالا که شمایید ۳ را هم

گیفت میدهم:برای مردها همسر دوم به بعد هم فقط تا چهار همسر مورد قبول

بیمه میباشد!

حالشو ببرید!

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1 دی1386 و ساعت 19:10 |


به نام خدا

داستانی که در پی می آید در اولین جشنواره ی داستان دفاع مقدس یکشبه از رتبه ی دوم به رتبه ی چهارم رسید.

موقع چاپ هم  چند جمله حذف شده است که در اینجا به صورت زیر خط دار گذاشته ام.

 

 

مادر : درد

قبر کنده و آماده بود ، بله . نمی شد توی آجریها دفنش کرد ، قدش بلند بود ، باعث بی نظمی می شد ، بله . ولی شهید بود ، کسی نه نگفت ، همه گفتند بله.

فامیل ها آمده بودند ، هیچ یک از دخترهای فامیل به سر و صورت خودش چنگ نزد ، خوشگل بود ، بله ، ولی ندار بود و کسی دلش نمی خواست وقتی از سربازی برگشت ، برای زن گرفتن به درخانه آنها برود.

مادر گریه نکرده بود ، بسکه همه تبریک گفتند ، بسکه احترام گذاشتند ، شد حاجی خانم و شما و مادر معظم شهید و الگوی مادرها. یک نفر چیزی نگفت که یعنی حیف شد بچه . برای قاب آلومینیومی بالای سرش عکس خواستند ، فقط عکس کچل سربازی داشت.

نشد بدنش را ببیند ، گفت : من کهنه اش را عوض کرده ام ، نمی شود یعنی چه !

جواب دادند : صورتش را باز می کنند تا ببوسدش.

گلهای گلایول و مریم رسید ، پرید توی قبر.گلها را چید ، اگر داماد شده بود اینکار را نمی کرد ، پولش کجا بود برای بسترش گلایل و مریم بخرد ، اینها را هم سپاه آورده بود. قرآن می خواندند ، صلوات می فرستادند. گلاب دادند ، گفت : نه ، جایش خیس می شود بچه ام.

مردم که شروع به هیاهو و هل دادن یکدیگر کردند ، فهمید پسرش را آورده اند. کفن سفیدش از جنس همه ملافه هایی که تا به حال درخانه مردم شسته بود بهتر بود ، تترون 4000 بود. چند نفر با لباس فرم دار ، مردم را پس زدند و پسر را کنار قبر گذاشتند ،صورتش را که باز کردند ، آن مصیبت پیش آمد.

: روسرعروس و دوماد                                                            بپا شین نقل و نبات

رختشور محل ، با دست های قاچ دردناکش دست افشانی می کرد و می خواند ، قر می داد بَلَد نبود ، دستهایش را به چپ پرت می کرد ، کمرش را به راست و برعکس :

کوچه تنگه ، بله ، دوماد قشنگه ، بله  دست به زلفاش نزنین ، قدش بلنده ، بله

مردهای ردیف جلو روبرگرداندند ، دست روی چشم گذاشته بودند و شانه هایشان تکان می خورد . چند تا زن ، محکم به صورت زدند و خاک برسرم گفتند ، رد انگشتانشان خط قرمزی به صورتشان انداخت ، بقیه هم چادر به سرکشیدند و با صدا گریه کردند.

پشت سری ها که فهمیده بودند آن جلو خبری شده شروع به هل دادن کردند تا راهی بازکنند. پیکر مرده لگد خورد و سرش کمی لغزید سمت قبر.

چپ ، راست ، چپ ، راست ، خانم جلسه ای محل ، یا امام زمان گویان دست انداخت و گره چادر را که مادر پشت سرش بسته بود چسبید ، دو تا سرباز پریدند پایین و شهید وطن را سراندند داخل قبر.

خانم جلسه ای ، همراه شوهرش ، زن را که گریه می کرد و ضجه می زد ، سوار ماشین کردند و بردند خانه خودشان.

زن چایی نبات را که خورد ، خیلی معقول تشکر کرد و گفت می رود خانه برای آماده کردن مقدمات.

خانم جلسه ای دنبالش راه افتاد. خواهرش مانده بود به کارها برسد. تا داخل شدند ، خواهرش با ابروهای کج شده از ناراحتی گفت : آبجی ! فقط چای داریم ، هیچی دیگه نداریم . شکر هم برای .... مادر گفت : عروسی که نیست ، همین بسه ، حلوا هم نمی خواد ، حلوا مال مرده است ، پسر من شهید شده ....

این را كه گفت خیال خانم جلسه ای راحت شد. گفت همه که رسیدند با حاج آقایش خدمت می رسد . با اجازه ای گفت و رفت.

زن اما یادش افتاد که صورت پسرش را نبوسیده است.

پایان 1385

آزاده ف

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 28 آذر1386 و ساعت 19:56 |
 

   از چهار‌ راه اول تا خانه تقریبا ۲۰ دقیقه راه بود -به راه رفتن من-

هنوز اولین پاییز را بدون باران نگذرانده بودیم که در زدند. گفتند که

پول بارانتان را نداده‌اید و قطع شده!

ما بلا‌فاصله پول را پرداختیم و برایمان دکمه قطع و وصل باران زدند.

   برای آفتاب تبلیغات تازه‌ای شد و ما قول دادیم که با پرداخت مبلغ

کمی آفتاب بگیریم.

اما هنوز ماه آخر تمام نشده بود که در زدند.

-کیه؟

-مأمور بوی گل هستم!

تبلیغش را داد و رفت. گیاهان روی برگه قر و اطوار می‌ریختند،

مردد مانده بودم؛ به بوی گل بیشتر احتیاج دارم یا صدای وال‌های

قطبی؟!

                                                                  ایمان مستشارنظامی

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 27 آذر1386 و ساعت 19:13 |

مستراحنامه

من هر روز صبحم را با یک قتل شروع می کنم.

دفعه ی پیش که یکی از آنها آمده بود دلم سوخت و نکشتمش و بعد چه شد ؟!       

رفت و با یک فوج از دوست و رفیقها ی گرسنه اش آمد.

معمولا قتل در مستراح خانه اتفاق می افتد. چون اولین جایی که مورچه ها سر می

زنند آنجا است.

 کار خاصی هم نمیکنم. آب میگیرم و آنها موج زنان وارد چاه می شوند. همین.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 17 آذر1386 و ساعت 2:15 |

مستراحنامه 

هیچ میدونستی چرا وقتی پشه نیشت میزنه جاش میخاره؟

پشه مدفع ! یعنی محل دفع مدفوع نداره و فضولات بدنش رو از همون راهی که غذا

میخوره میفرسته بیرون و در واقع مدفوعشه که زیر پوستت میخاره.

خداییش! فقط پشه اینجوریه ؟ خداییش؟

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 17 آذر1386 و ساعت 1:49 |
 

به رود زمزمه گر گوش کن

که می خواند

سرود رفتن و رفتن

و برنگشتنها....

حمید مصدق

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 11 آذر1386 و ساعت 8:18 |

 

من کیستم ؟

 

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و

همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت

قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم

براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ

مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي ا

ثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول

پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ ميرساند.

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه

روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش

ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با

کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره

خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق

وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد

مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر

بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند

و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد.

من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و

نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ

پردازي مي کند.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز

به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست

گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را

به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير

گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من

مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار

مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛

«عليا مخدره».

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي

دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک،

خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...»

هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار

موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد،

«سليطه» هستم.

من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله

مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي

جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟

 نویسنده:بلقیس سلیمانی

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 8:54 |

 

امشب کمی به سبک غزل ناله میکنم

 

یعنی که درد عشق را به غزل چاره میکنم...

 

نمی دونم چرا این شعر فقط همین قدرش اومد!

مثل بچه ی ناقص میمونه!

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 18:3 |

 

...ابليس طرد گشته ي اين قلب خسته اي

درهاي توبه را به دل خويش بسته اي

 

اين قبله اي كه به دست شما سنگ خورده است

بر دوش خود براي شما سنگ برده است

 

اي سنگدل به سنگ نزن قبله ي مرا

با دل بكوب خانه ي اين دل شكسته را...

آزاده ف

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 25 آبان1386 و ساعت 8:16 |

 

گاهي كه از كمين خودم دور مي شوم

با قدسيان كوي تو محشور مي شوم

 

حس مي كنم كه چشم مرا باز ميكنند

-از بس كه در كنار خودم كور مي شوم!-

 

من را هميشه در نمك ناز مي كشند

هنگام بازگشت كمي شور مي شوم!

 

من در كنارشان تهي از حرف و گفتگو

مملوّ واژگان پر از نور مي شوم

 

آزاده ف

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 18 آبان1386 و ساعت 7:46 |

پا توی کفش مولانا

 

من كي ام؟ جز مشعلي افروخته

كو تمام تار و پودش سوخته

 

آتشي در دامنم آويخته

نور در پيراهنم آميخته

 

دل زغال داغ و سينه مجمرم

كي از اين آتش همي جان در برم

 

سوزد و سوزاند و خاكم كند

از توهّم خالي و پاكم كند

 

آنچه از فكر و هوي دودي شود

آنچه خوردم از غذا كودي شود

 

گرد خاكستر بماند از تنم

گردها  بر رود جاري افكنم

 

تا كه از هم بگسلم جاري شوم

تا نمانم در سكون ياغي شوم

 

ذره هايم گم شود در بيكران

تا نماند هيچ از جانم نشان

 

هر كجا <من > جمع گشتم سد شكست

پس همان به كآتش اندر <من> نشست

 

در پر پروانگان آتش بود

چاره ي عصيانگران آتش بود...

 

آزاده ف

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 16 آبان1386 و ساعت 7:36 |

 

ما پشت دریم و طالب محبوبیم

گر طالب مایی همه ی ما خوبیم

تنها غم ما ترانه ی دوری توست

امروز بیا که پشت در میکوبیم

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 15 آبان1386 و ساعت 11:53 |

 

سوي خانه ام كسي سفر نمي كند

از برابرم كسي گذر نمي كند

            اي هماي دلنشين كه پر شكسته اي

            شانه هاي خسته ام در انتظار توست

من براي بالهاي خسته ات

مرهمي ز اشك و آه و خون دل مي آورم

           گر تو يك نظر به سوي ما كني

           يا فقط سفر به كوي ما كني

اي هماي دلنشين در انتظار تو

شانه هاي خسته ام شكسته اند

          كاش سوي خانه ام سفر كني

         يا كه از كنار من گذر كني

                             اي هماي دلنشين...

آزاده ف

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 15 آبان1386 و ساعت 6:57 |

 

ميوه ي سبز را نمي چينند

سبز را زشت و كال مي بينند

ميوه ي زرد و سرخ مي خواهند

نامشان را رسيده مي نامند

سبزها بر درخت مي چسبند

سرخ ها روي خاك مي غلتند

ميوه را زير پا نمي گيرند

زود آنرا ز خاك ميچينند

 

تا كه بگذشت فصل تابستان

مي رسد روز هاي سرد خزان

برگهاي سبز و كال تابستان

تن سپرده به باد پاييزان

سرخي عشق و زردي هجران

مي برد رنگ كال سبزيشان

برگهاي رسيده مي ريزند

چون شهيدان كه سرخ ميميرند

كس نمي چيند از زمين برگي

به چه كار آيد اين چنين رنگي

جسمشان روي خاك زرد و سياه

آه از اين عشق بي سرانجام آه!

تنشان خشك و ترد مي گردد

زير پا مانده خرد مي گردد

با نسيمي ز جاي ميخيزند

ذره هاشان به خاك ميريزند

خاك در ميوه ها مي آميزد

تب به جسم تباهشان ريزد

از تب عشق گونه هاشان سرخ

جانشان زرد و جامه هاشان سرخ

مردمان برگ را نمي چينند

سرخي روي ميوه را بينند

من خزانم خزان بي پايان

مي فشانم تبي به جانهاتان

كال بودم خزان مرا پخته ست

سبزي ام را تب غمش برده ست...

آزاده ف

 

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 13 آبان1386 و ساعت 10:56 |

پاييز پاييز پاييز

چه سبك بود پاييز

پاييز در برگها گم بود

در پاييز برگها به خانه ي ما آمدند

آشوب برگ بود پاييز بود

سرگردان به كنار پاييز رسيدم

چهره ها در پاييز برگ گم بود

 

در پاييز كوچك من درختان فقط يك برگ داشتند

بر گوشه ي آسمان برگها بودند

برگها آشفته به سوي دريا رفتند

صبح برگ بود  پاييز بود

تو در پاييز به خانه ي ما مهمان بودي

برگهاي پاييزي به سوي زمستان رفتند

پاييز به پايان بود

 

شعر:((فريبرز لاچيني ))

از نوار پاییز طلایی

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 13 آبان1386 و ساعت 7:38 |

 

 

قیصر مرد

 

همه ی قیصر ها میمیرند.

قیصر مرد

از بس که جان ندارد

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 9 آبان1386 و ساعت 8:20 |

 

یکی در وادی خون گام برداشت

اناالحق را ز سبحان وام برداشت

جدا شد زانچه مردم می پسندند

پرستید آنچه را کم می پسندند

به دنبالش کسی آبی نینداخت

همین برگشتنش را منتفی ساخت

ناتمام

آزاده ف

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 6 آبان1386 و ساعت 10:4 |
 

تا آب شدم سراب دیدم خود را

دریا گشتم حباب دیدم خود را

آگاه شدم غفلت خود را دیدم

بیدار شدم به خواب دیدم خود را

 

منسوب به ابوسعید

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 2 آبان1386 و ساعت 21:20 |
  

من در غم دل خاک

دل بر سر من سنگ

من در غم تو دود

تو در غم من درد

تو شعله ی سوزان

خاکستر تو سنگ

 

آزاده ف

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 2 آبان1386 و ساعت 10:46 |

ساعتها

تمام تصاویر

در پرده ی مات بامداد

عمودی بود

و سایه های بلند و کوتاه

به سمت ارتفاع حقیر دوازده

در حرکت بودند.

- آنکه بلندتر است

زودتر به قله میرسد -

من بلندم ولی سایه ندارم

تو کوتاهی ولی سایه ات بلند است.

به گورستان می روم

که تا ابد روی نه افقی بمانم.

دوازده مال تو

من همینقدر که شش نیستم راضی ام.

 

آزاده ف

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 2 آبان1386 و ساعت 10:39 |
  

   افسوس

باید

باز بکشم بار قلبم را 

با درد و اندوه 

آن سان که سگی 

باز می کشد تا لانه

اشک ریزان 

پایش را 

که از جا کنده است قطار 

 

ولادیمیر مایاکوفسکی 

مترجم: م.کاشیگر 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 27 مهر1386 و ساعت 9:27 |
این شعر قیصر امین پور حال وهوای ترانه های محسن نامجو را دارد:

این روزها که می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

 شادم

که میگذرد

این روزها

شادم

که می گذرد 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 25 مهر1386 و ساعت 19:32 |


Powered By
BLOGFA.COM